Monday, December 12, 2011

تمیز کردن آپارتمان

به دور و برم نگاه میکنم.همه چی مرتب است و کثیف.با رنگ قهوه ای پس زمینه و اندکی کشدار.وقتی چشم میچرخانم تصاویر جا میمانند و طول میکشد رفرش شود.باید بلند شد و سر و سامانی داد.آشپزخانه قشنگ و دوست داشتنی.با میز یادآور فانتزی جنسی و تکانهای منجر به سقوط کورن فلکس و دستمال کاغذی رویش.میخواهم در یخچال را باز کنم که لبخندی میزند و مینشینم و سنگهایم را با او باز میکنم.عصبانی است و ترموستات اش تند تند میزند.سعی میکنم آرام اش کنم.اما چرا آرام نمیشوم؟کاش پیانو بودی جنرال الکترونیکس لعنتی.حداقل راه آب را نشانم بده و دهان نیمه باز گاز تفت میزند روی صورتم..باز میگردم به تخت با آن خطوط معوج و چرخان.این تهویه هم که لحظه ای دست بر نمیدارد و باز با صدای یخچال خودم را جمع میکنم.لعنتی فقط دو دقیقه گذشته.اما اینبار آغوش اش باز است و با سرما بغلم میکند و من خیره به طبقه میوه ها.بیرون آسمان سرخ است و من مودبانه معذرت میخواهم تا سرکی بکشم از هرجا که دستم رسید.همه بیرون اند و به افق نگاه میکنند و زن همیشه لخت طبقه بالای بلوک رو برو اینبار با لباس ابریشمی روی بالکن ،به آسمان خیره شده.زمین میلرزد و بعضی ها زمین میخورند و من هنوز سیب.از کی تا حالا سیب دوست دارم.اصلا کی این سیب را داد؟زمین دوباره میلرزد و من دوان دوان دنبال زن ام.این آسمان غریب هم که  هنوز سرخ است.و من بی اختیار میدوم.به جنگلهای آن پشت و نگاهی پشت سرم میاندازم و هنوز مردم آن بیرون ایستاده اند.باد سرد چرا به صورتم نمیخورد و من لرز ندارم .و من میدوم و میدوم و هنوز روشنایی چراغ خانه ام از دوردستها معلوم است.سر راه به چند نفر تنه میزنم و مثل سنگ مرا پس میزنند و اما من بدنبال بالای درختی ام تا دید بزنم.جنگل رسیده است و من نفس ام بالا نمی آید.اما دریغ از یک درخت کوتاه.پنجه میکشم بر پوست خشک و ناآشنایش و خودم را زخمی میکنم و به هر جان کندنی خودم را به اولین شاخه قطورش میرسانم و سوراخی را همان حوالی میبینم و بدون تردید وارد میشوم.داخل سوراخ تاریک است و پایم سر میخورد و زیر دلم خالی میشود و من میغلتم و سرم گیج میرود .مادر آنجاست.آن پایین پایین ها و بمن نگاه نمیکند و به آسمان سرخ خیره شده و زیر لب چیزی میگوید.خودم را به بدن اش میچسبانم و او آرام دست اش را روی صورت ام متوقف میکند و میدانم بدون اینکه مرا ببیند ،مواظب ام است.از ترس صورتم را در لباس اش گم میکنم و او همانطور که به آسمان سرخ خیره شده بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر میشود و من دیگر پوست سفید و لطیف اش را نمیتوانم ببینم و کم کم پایش سخت میشود عین پوست درختان حوالی خانه ام و من همانجا کز میکنم و به قامت اش خیره. و خزه ها آرام آرام از پا و بدن ام بالا می آیند و تمام وجودم را در بر می گیرند و من در سرمای زمین حس غرق شدن در دریای دم صبح را دارم و هنوز چشمانم به آن بالاست و میلرزم و چند نفری آن دورتر زمین میخورند.



No comments:

Post a Comment