Saturday, December 17, 2011

سیاهچاله باردار


تجربه جالبیه.خب بهتره گفت تجربه اصیلیه.دل شکستگی رو میگم.یعنی اینکه از کسی خوشت بیاد و بعد یکدونه از اون جملات کلیشه ای ناگزیر،که متاسفم عزیزم،اما من با یکی دیگه ام،آه باید باهات صادق میبودم و زودتر میگفتم منو ببخش ،که به خوردت میده.اصیل از این منظر که همه نیاکان و اجداد و نوع من در تاریخ این رو تجربه کردن .فقط با ادبیات و زبان و توناژ مختلف.و جالب از این نظر که برای یه شیفته مطالعه رفتارشناسی،یه تجربه بینظیره تا بدون واسطه بتونه تجربه کنه و ثبت کنه.کدوم فیزیکدانیه که دوست نداشته باشه شانس فرو رفتن تو یه سیاهچاله رو داشته باشه تا بتونه ثبت کنه؟
سناریو اینطوری شروع میشه:از وقتی که یه گرمای به ظاهر بی اهمیت رو که روزای اول توجهی نمیکنی رو کم کم حس میکنی و بعد سه نقطه تا به حال استمراری.خوب از چند وقت پیش یه حس مردونه (دقیقا از جنس یه حس زنانه) بهت گفته که دل معشوقه در جای دیگریست و بعد اون اضطراب زیبا و حال بهم زن که قراره با آشکار شدن کم کم اصل قضیه به اوج برسه و بعد با دیدن،شنیدن،یا خواندن اون کلمۀ آره (یا نه،بستگی به سوال متاخر داره) یهو زیر دلت خالی میشه و یه چیزی میافته پایین.همه ما چقدر هزینه و وقت صرف میکنیم تا به یکی از این پارکهای سرگرمی (شهربازی) بریم و برای چند ثانیه حس کردن همین حس خودمان رو عذاب بدیم؟دقیقا همون حسه:وقتی با ترن هوایی یواش یواش وارد نقطه اوج میشی،داری فکر میکنی که اصلا کار درستی بود سوار شدم؟کاش میشد الان همه چیز را عوض کنم و بتونم پیاده بشم ؟اون بالا بیفتم پایین به گا میرم؟ و بعد میرسی اون بالا.یک ثانیه کشدار...لعنتی....و بعد سرعت اتفاقات که فرصت تحلیل تک تک شون رو ازت میگیره و اون خالی شدن دل.انگار که بدو بدو داری از پله ها بالا میری و یدفعه یدونه شو جا میندازی.اینجا هم کم و بیش همینطوریه.تا به اینجای قضیه طرح مسئله بطور عام بود و ادامه شخصی تر است.تار شدن لحظه ای چشم و فوران چیزی در مغز و حرکت ناخودآگاه لب که اولین مجازات مغز بر بدن است با گزیدن کوتاه که شاید مکانیسم مانور بدن است برای اطمینان از اینکه پایانه های عصبی قبل از هضم تمام تراژدی،بخوبی برای انتقال درد عمل میکند.آن بیرون از آن لحظات تهوع آوری است که تو میدانی برای اولین و آخرین بار وقتی متعلق به توست که "او"ی سابق با منت منتظر تمام شدن اش است تا به کار و زندگی اش برسد.و بعد چند ثانیه سریع برای مرور تمامی فلسفه کائنات و چیستی و اصل فلسفه وجودی و زندگی که مغز بطور خودکار و با سلیقه خودش بخشهای تراژیک و ترجیحا شبیه موقعیت فعلی را هایلات میکند و بعد هجوم هزاران گزاره منطقی برای رد و یا کم اثر کردن آخرین بخشهای مکالمه آخر.
و بعد از تمامی اینها ،خودت و خودت و یک آسمان آبی که مدتها طول میکشد که توجه کنی به رنگ اش.و یک مغز تازه یک ناهمگنی شدید را تجربه کرده است و بطور اینتنسی (چگال) در حال محاسبه و پراسس است تا این متن از هم گسسته و بی در و پیکر را به سرانجام برساند که شاید بطور شبیه سازی شده ای به سرانجام رساندن اش را معادل با به انجام رساندن اصل وجودی زندگی میداند و اما هم من میدانم و هم او،که یک بار و فقط یک بار در جایی اطراف کویر مرکزی ،حول و حوش نیمه شب در کنار ستارگان بدون مزاحمت شهر و جنون کویر فکر کردم که فهمیدم و فهمیدم که نفهمیدم.

No comments:

Post a Comment