Sunday, December 25, 2011

اشتراک گذاری رویا

اینجا جاییست که به آن تعلق دارم.حتی بطور افراطی اعتقاد دارم که تهران را برای پاریس دوست دارم.پاریس هرگز ندیده و صرفا با فانتزی ذهنی ساخته شده ام.جایی که صبح ها در رختخوابم،با تصور قهوه و روزنامه لیبراسیون ،انگیزه برخواستن پیدا کنم ولبخند بزنم و سرخوشانه زیر دوش،آواز ادیت پیاف بخوانم.پله ها رادوتا یکی رد کنم تا زودتر خیابان اول صبح را ببینم و سنگ فرش را زیر پا،مزمزه کنم.از اولین روزهای سپتامبرآرزوی باران کنم و در حسرت ظهرهای گرم اوت(کلمه مورد علاقه پدرم برای آگوست،همو که ذائقه اروپایی را بمن تسری داد و رویاهای دست یافته اش را رویای من)  با لذت زمستان را سر کنم.صبح ها با مزمزه کردن قهوه به عابران خیره شوم و حس کنم هر روز میتوانم عاشق زنی شوم.از کثرت گالری و تئاتر ندیده،احساس حقارت کنم و شب ها خودم را مهمان یک خیابان تنگ و باریک کشف نشده بکنم(کاری که مدتها،پنجشنبه شبها در جنوب تهران دربه دراش بودم).صبح  ها با نوازش زیبای خفته ام در لباس حریر شیری رنگ،او را عمدا از خواب بیدار نکنم  تا بیشتر حرکتهای ریز صورت اش را تماشا کنم.و با دیدن نم روی دیوار قدیمی اتاقم ذوق کنم و با دست کشیدن روی شوفاژ گرمای خانه ام را چک کنم.عصرها با پک کوتاه سیگارم به نوشتن در جایی مثل اینجا،حس مهم بودن بکنم و با ادای روشنفکری درآوردن،خودم را دست بیاندازم و سرآخر،با حس متعلق نبودن به هیچ جا،دلبرانه سرخورده شوم.
پی نوشت:بارها و بارها فقط نگاه نکنید.تصاویر رویای مشترکم با آلن را ببلعید
پی نوشت2:این رویا را با بالاترین کیفیت موجود (مجازی)اینجا ببینید

1 comment:

  1. اینجوری که تو نوشتی، منم عاشق پاریس شدم!

    ReplyDelete