Friday, January 6, 2012

هنر ناب

بهانه نوشتن این مطلب،دیدن اتفاقی نسخه قدیمی یک شعرخوانی بود.همه محسن نامجو را میشناسیم.اینروزها از کمتر کسی میشنویم که بگوید از نامجو خوشش نمی آید.مردم به اینکه "چیزی" دارد آگاهند.شاید نفهمند که "چه" دارد اما از مدیا و در و همساده شنیده اند که نامجو نوعی روشنفکری است.نوعی هنر سطح بالاست که شاید ما نفهمیم اما ضایع است که علنا از او خوشمان نیاید.چند وقت پیش بود که بعد از صحبتی نه چندان طولانی،اما پر مکث با پسری که کمتر در هنر و زیبایی شناسی توسعه یافته بود،به نامجو لقب "نماد شیفتگی به فرهیختگی نداشته و نه لزوما خودِ فرهیختگی" از نگاه عوام دادم.کسی که خیلیها وقتی برای مرور آرشیو و یا هنرمندان مورد علاقه شان،به مرز اثبات شان به شما می رسند،ذکر اش میکنند.
یادم هست که دیر با نامجو آشنا شدم.جسته و گریخته شنیده بودم از پسر متهوری در موزیک شبه سنتی (که تا همین اواخر به استعداد اش در شعر بی توجه بودم و رسما "فقیه خوشگله" پاپیولار تلنگر نبوغ شاعری اش بود به من) دو پسرخالهّ برادر،روزی شادمان از اینکه چیزی را بمن معرفی میکنند که تا بحال نشنیده ام( بطور واقعگرایانه ای(و نه نارسیستی) به مدد دو پسرخاله پیشرو در موسیقی و هنر،و پدرم بدون اینکه خودم و یا شاید خودش بفهمد،با اجابت درخواستهای موسیقیایی ام و روحیه هنر دوست اروپایی اش،از سنین کودکی موسیقی متفاوت و عریض تری را به نسبت دیگر اطرافیانم گوش کردم و فهمیدم) و که خود آنها از دیگر پسرخاله تازه به وادی نو آماده امان ،نامجو را کشف کرده بودند(که این پسرخاله آخری را با تمام وجود جدی و ارزشمند میشمارم که بارها بمن ثابت کرده حرفهای ذهنی سختم را میتواند به زبان آوردنی کند).بهرجهت این پیش زمینه را نوشتم تا برسم به این دو ویدئو.
اولی را ببینید که در حوالی سالهای اصلاحات است ظاهرا،جوانک کمتر اعتماد به نفس داشته ای که در خانه موسیقی هر بار با حس معذب بودن ترجیع بند اش را تکرار میکند (که لابد شاید خودش را ملامت میکند که چرا اینقدر وقت اساتید را میگیرد) و چند جایی صادقانه منظور اش را به حاضرین توضیح میدهد.و جمعی که کمتر صدای شوری از آن به گوش می رسد که لابد شاید به این اشعار و این شاعر گمنام کمتر جدی گوش می دهند(و موقعیتهایی شبیه اینجاست که ارزش استعداد یابها برایم واضح میشود،همانها که دورتر از من رامی بینند).وقتی می دیدم به خودم میگفتم که اگر آنروز من آنجا بودم چه می کردم؟هرچند بالافاصله با یک دوجین مثال امیدوار کننده که من مخاطب متفاوت آثار و کسانی را که بعدها همه گیر تر شدند،بودم سعی در از بین بردن این مورد خاص میکنم.واقعا نمی دانم.ویدئو را اینجا ببینید
ویدئو بعدی که دیدم مال اجراهای بعد از مهاجرت اش بود که اسم و رسم داشت و مخاطب خاص و یا مخاطب نفهم عام.اینجا دیگر شاعری بود بینیاز به اثبات خود به مخاطب،بدون توضیح اضافی به حاضرین و حاضرین هیجان زده که تک تک کلمات استعمال شده اش را میبلعیدند و با ری اکشن زیادی پاسخ می دادند و کف و سوت باقی قضایای یک کنسرت عادی.
این ویدئو هم اینجا هست
شعر تقریبا بدون کم و کاست همان است و شاعر هم همان و اما آنجا کمتر استقبال شده و اینجا بیسابقه استقبال شده.
قضاوت به عهده هرکسی که روزی روزگاری این مطلب را خواند.
پی نوشت1:نامجوی دوم،آرامتر و غمگین تر و پخته تر است.حتی احساس میکنم که از شادی و شور جمع در شنیدن طنز زهردارش گاهی غمگین و سرخورده میشود که میتوان دید هیچ جا از هلهله ناگهانی محل اجرا ذوق نمیکند
پی نوشت2:این رفتار را فقط در یکنفر دیگر دیدم و اوعبدی بود.این هردو گفته ها و شعرها و اصوات تولید شده شان طنز دارد.شاید طنز کلمه مناسبی نباشد.فانِ تلخ دارد.در اجراهای کافه ای عبدی هرجا که صداهای نامتعارف و یا تغییر به ظاهر خنده داری از خود در میاورد،بودند کسانی که نمیتوانستند جلوی خنده شان را بگیرند.اما عبدی غرق شده در شعر و موزیک به چیزی که میگفت ایمان داشت و وقتی به چیزی ایمان داشته باشی نمیتوانی به آن بخندی
پی نوشت3:این ویدئو عبدی شاید مثال خوبی برای تطابق غیرمتعارف بودن یک جنس شان باشد
پی نوشت4:این ویدئو خاطره انگیز است هربار که در آغازش کله خودم را میبینم آن پایین که از فرط هیجان چیزی در گوش دخترم زمزمه میکنم

No comments:

Post a Comment