Saturday, January 14, 2012

سرگیجه

پاورچین انگشت سبابه با سرعت متغیر ،در گرگ و میش کم نور اطراف ملحفه.اصطکاک ستونهای نرم. بدون صدا .بدون فرورفتگی.گاهی میتوان شک کرد که با دور آهسته پخش میشود.انحنای افق با روانی،دشت بی محصول را به ابرهای دیوار می دوزد و گاهی میتوان شک کرد که زمین حرکت اش را برعکس کرده است،گاهی نمی چرخد،بالا و پایین می رود.موجی با مفصل کمی چروک خورده،کادر را در می نوردد و موج ،خرمایی رنگ است و تابی میخورد و بعد آرام می گیرد.نسیم زیر بغل و رایحه ستونهای خیس خورده از رگبار چند لحظه پیش و صدای محو دوردست که آنسوی تپه هاست."نزدیکتر،نزدیکتر"ا
رنگهای قاب مثل رنگ آمیزی ونگوگ در هم میپیچد و دشت برنزه با تپه ماهورها درهم رنگ میشوند و بازی لطیفی را آغاز میکنند:آمیخته میشوند (گویی دیگر نمیتوان رنگها را از هم جدا کرد) و باز ازهم باز میشوند (حسرتِ کم دوام از اینکه نقاشی از هم وا شده).افق انحنا دار زیر و رو می شود ستاره های سوسو زن به سقف چشم میدوزند و باز سوسو میزنند.هجوم کوه های خمیده به صحرای سوزان و ریگهای پراکنده شده  و عطر نمور واحه پر آب با درختان پرمحصول و بلند قد.درب ظریف کوبه دار.دق الباب مردانه بر کوبه و صدای هیچ از آنسوی در.و بعد از لحظات کشنده ای که صدسال طول میکشد،درب آرام و ملیح اندکی باز می شود و عطر خیس به صورت میخورد و آدم را سرشار از حس خواستن میکند.آن دورها نوک تپه های چسبیده به آسمان ّبالا را نشان می دهند و انگشتانی که دیگر مهم نیست شست باشد یا سبابه،دوان دوان خود را با پایشان میرسانند و با سکته بالا میروند وتا دامنه منتهی به ستاره های سوسو زن را ببینند و گریزی بزنند به عطش جاری چشمه پر تفت.و تا برگردی که ببینی چه بر سر مهمان درب کوبه دار آمده،درب بسته شده و مهمان  به آنسوی کشیده شده و هوش و حواس را بیرون جا گذاشته .
دیگر شب گرگ و میش صبح تمام شده و ستاره ها نمایان.همه چیز وارونه است و انگار از اول اینگونه بوده.رملهای پیوسته و سوزان موج میزنند و مرزشان با آسمان شکل میسازد.تفت داغ باد جنوب غرب،با نوایی که دیگر هارمونی اش جا افتاده سرتاسر اتاق را میپیماید و تو ایستاده بر نزدیکترین تپه ،گاهی در اوجی و تا دوردستها را میبینی و گاهی در حضیض و دیواره های پر تمنا و موجدار ریگها را میبینی که احاطه ات میکنند و هی بالا میروی و هی پایین.هجوم بی امان خون به مغز و چشمان بی تابی که با ملاحت سیاه میروند و خواب آلود میشوند و صدای توفان دوردست که بیتابانه بر بلندای صحرا نزدیک شدن اش را نظاره میکنی.دستها را ستون میکنی بر زمین و سر را کمی به عقب میبری و چشمها را تا آخرین لحظه محروم نمیکنی از تلاطمی که لحظه ای می آید و تک تک ماسه هایش از میان تک تک سلولهایت رد میشوند و تو بی محابا خودت را میبازی و کنترل نمیکنی تا گوشهایت سوت بکشد و پاهایت سست شود و به زانو درآیی.کمی آنسوتر مهمان خانه کوبه دار،صدای های و هویش قطع شده و آرام گرفته و بخواب رفته.
دیگر صبح شده . دنیا دیگر وارونه نیست.
فقط دیشب،یک دنیا باران باریده و برکه ها پرآب شده اند و مهمان در آن گوشه سیگاری آتش زده و به دوردستها خیره شده

No comments:

Post a Comment