Thursday, January 26, 2012

آتش

تونل پیچان و چرخان با دیواره های راه راه سورمه ای،در حالیکه با تعجب و رخوت مسافرش هستم تا ببینم عاقبت به کجا ختم میشود و ناگهان با حسی سرخورده شبیه ارضا نشدگی،کشیده میشوم بیرون .صدای گزارشگر فوتبال ال کلاسیکو و فضای بسته آفیس و بسته تر میزم.چند ثانیه ای با این نگرانی میگذرد که چند وقت بود که در تونل بودم و نگاهی به ساعت میکنم و باز نمیفهمم.چون یادم نیست از کی شروع شد.می آیم خودم را روی صندلی راست کنم که درد کمر و پشت،از ناکجا می آیند.بلافاصله حس دختر پریود شده بمن دست می دهد که همیشه بدون دلیل برایم احترام برانگیز بوده است.این کوفتگی از کجا آمد؟نکند قبل از رفتن به تونل زندگی دیگری داشتم که آخرین فعالیتم حضور در باشگاه مشتزنی بوده.
افتان و خیزان به ایستگاه میرسم و لحظه لحظه گسترش چیزی شوم را در درونم حس میکنم.مثل سرطانی در حال رشد.از کار افتادن دستها و گردن و کمرم را تا رسیدن به خانه،ناامیدانه نظاره میکنم.بعدِ رسیدن،انگشتها و زانوها هم از دست میروند.در دنیای متورم و متوهم خانه،تخت ام حس کوره آدم پزی را دارد.ناله های خفیف رقت بارم دیگر دست خودم نیست.چشمها بسته می شوند و باز از دست می دهم چقدر گذشت.لعنتی کاش اینبار قبل از بسته شدن ساعت را چک کرده بودم.
کره سرخ آتشین با صدای محو و نامفهوم دخترک.چشمها را باز میکنم و چند ثانیه ای از بوی عرق خودم کلافه می شوم.دخترک بی اعتنا و در حالی که زیر لب صحبت می کند از این سو به آن سو می رود.حتی نمی فهمم در حال انجام چیست.فقط می رود و می آید و برای من،که تبدیل به تکه گوشت فشرده و بی اراده ای شده ام که حتی توانایی تکان خوردنم را هم ندارم،فقط یک قاب ساکن است که دخترک هرچند لحظه یکبار دکوپاژ اش را بهم می زند.با صدای محو اش ،چشمهایم بسته میشود و باز گوی آتشین چرخان که کامجویانه بدن ناتوانم را متناوبا زیر می گیرد.صدای یکنواختی میکشد ام بیرون و صدای مردی در آنسوی خط و پایان مکالمه ای که هرگز بیاد ندارم.با آخرین اراده و توان خودم را بالا میکشم و ارگانهای اولیه درکی ام را با برانداز کردن اتاقم می سنجم.و اینبار در جلوی آیینه سد راه دخترک می شوم .نگاهی به آیینه می اندازم و تا بحال اینگونه تکیده ندیده بودم خودم را.شب لعنتی و خواب متوهم و منقطع.در حال سر خوردن از چاله گرم و نمناکی ام که تا می آیم شرایط را بسنجم تا کم دردتر آن پایین زمین بخورم ،کشیده می شوم بیرون.ساعت سرخ و امشب آتشین آن بالا با بی تفاوتی اعلام می کند هنوز کلی مانده .نفسهای سنگین با تفت بدبو و داغ که حس میکنم بالشت را ذوب میکند ،با چشمان نیمه باز و رویای خیابان میرداماد خیس،ملغمه مریض گونه ای را فراهم میکند که زندگی را نخواستنی میکند.همان حس آشنای اکثرا فراموش شده درونمان.به جایی که نمیدانیم کجاست تعلق داریم و اینجا فقط دردناک است و همیشه سرخورده از ارضا نشدن کامل.نه بعد از تناول حیوانگونه غذای موردعلاقه مان و نه بعد از همخوابگی با شریک رویایی مان که آخرش،باز می گوییم که چه کم داشت که هنوز سرخورده ام.و باز بیرون کشیده میشوم که این اواخر مثل فاحشه گیرافتاده ای،هیچ مقاومتی نمیکنم در برابر دست سنگینی که مرا با خشونت بیرون میکشد.باز ساعت بی تفاوت که اینبار ظاهرا او هم نمیتواند اندکی نگرانی اش را پنهان کند.سه صبح.اندامها حسی ام مقهور شده اند و مغز ملتهبم هنوز با شکوه مقاومت می کند.پدرم با صورتی نگران اما ظاهری قطع امید کرده،بر بالینم با فاصله ایستاده و فقط براندازم می کند.و من با صدایی محو که توان بیرون آمدن از گلویی با عضلات پر درد را ندارد تا نه که بخواهم مرا به درمانگاه ببرد که فقط دستهایش را متصل کند به پیشانی گرم ام. از همان وصل شدن های صبح گاهی که قبل از بیرون زدن از خانه مرا مهمان میکرد تا به خیال خودش منِ غرق خواب،غرور نرم شده اش را نبینم و او همیشه با ندیدن غرور نرم شده اش راحت تر است.صدای لعنتی یکنواخت شبیه آلارم و باز شماره های سرخ و آتشین ساعت،بی صدا پنج صبح را نشانم می دهد و صدایی که توهم بودن اش مرا از خودم می ترساند.با اندک توان محاسبه باقی مانده مغز غرق در دیگ بخارم،حساب میکنم که دوساعت فرصت دارم تا کار اجباری.با نگرانی چشمهایم را تسلیم توهم ام میکنم.دخترک اینبار به چشمهایم زل زده و در هیاهوی پر صدای گوشم که باعث میشود فقط حرکت لبهایش را تشخیص دهم،گویی الان از من جواب می خواهد.یا الان یا هیچوقت.کاش می شد اینقدر علاقمند اش بودم که با چسباندن لبهایش به لبهایم خودم و اورا آرام کنم.سعی میکنم بفهمانم اش که کمی آرامم کند.اما او یکسره گلایه است و سربه هوا.غلتی میزنم و دیوار سراسر سفید را به خودم نزدیکتر میکنم.هوای سرد سطح دیوار کمی امیدوارم میکند.اما مثل قالب یخی می ماند در دیگ جوشان آب  با بیرحمی بدون اینکه فرصت کند به خودش بیاید،ذوب اش میکند.و اینبار دیگر حتما صدای آلارم است.با کرختی سر می چرخانم و میبینم هنوز شش و نیم است و از خودم بیشتر وحشت میکنم.تا چشمهایم را هم بگذارم و در شک و تردید باشم که پتو را کنار بزنم و تقت ام را آزاد کنم یا خودم را گوله کنم در زیر لحاف خیس میبینم که ساعت هفت شده است و صدای آلارم در نمی آید.لعنتی باز یادم رفت که روشن اش کنم.اما یک حس آزار دهنده دیگر هم هست:چرا امروز صبح از حمام میترسم؟
پی نوشت1:شاید اگر چند ماه قبل تر بود دخترکی این وسط،لابلای خطوط ام بود مامن و پناهگاهم برای شبهای مریض ام.اما دیگر خود او،می ترساندم و آن دور دورهاست دیگر
پی نوشت 2:این موزیک یک قطعه از هنر ناب کلام و صدای خسته و کلارینت و تمناست که در میانه شب متوهم از هیچ کجا سراغم آمد و هنوز رهایم نکرده

No comments:

Post a Comment