Saturday, February 11, 2012

آزمایشگاه اتوبوس شرکت واحد،واحد فرنگ

دوست دارم بعدِ یه هفته در مورد چیزی بنویسم که این مدت گاهی بهش فکر کردم.روحیه کارمندی.یا بیرحمانه تر بگم:شخصیت گدا صفت
یک-مطالعه آدمها رو با تمام نادانی ها و بی تخصصی ام در این حیطه دوست دارم.یا بهتر بگم معتادم.از عیشکده اتوبوسهای شرکت واحد که نیم ساعت ،45 دقیقه ای منو مهمان واحد درسی تیپ شناسی میکرد بگیرید تا قدم زدنم در خیابانهای تهران بدون موزیک،تاکید میکنم بدون هدفون در گوش برای دیدن و شنیدن همزمان انسانها، همه و همه برای فریاد زدنم به این عشق غیر تخصصی و غیر رسمی ام اند.
دو-من از خانواده صد در صد کارمندی می آیم.نمونه های اولیه و آشنایی های اولیه ام با این تیپ،از همانجا شروع شد.عشق و نفرت بطور نوسانی که این اواخر توهم این را دارم که به نگاه بالغ تری به این احساسات پارادوکسیکالم  رسیده ام.
شماره سه ای وجود ندارد.این دو تا را گفتم تا برسم به اصل دغدغه.دقیقا نمیدانم از کی به این تیپ و رفتار حس انزجار پیدا کردم.در مقاطعی سرسختانه وبا اصرار فرار کردم حتی بقیمت کمتر "سهم" برداشتن.اینکه در صف توزیع یک کوفتی،مدام سعی نکنم به این فکر کنم که چطور جلوتر برم و بیشتر بقاپم.به اینکه در صف بانک و اتوبوس و کلی نماد اقتصادی و روزمره طبقه ظاهرا متوسط ایرانی،به تخم ام هم نباشد که دیر برسم یا آن وسط چند نفر آگاهانه یا غیرآگاهانه از من جلو بزنند.اینکه همواره در رقابت پایان ناپذیر کشف مزایا و پاداشها و روزنه های ناگهانی و غالبا کمتر شناخته شده برای بیشتر بردن "سهم ام" ،نباشم.از همانها که "آدم" شان وقتی کشف و استفاده میکند،بعد  ارضا میشود و با این ارضا شدگی اش،در دفتر و دانشگاه و جمع دوستان و آشنایان چرخ میزند و باقی آدمها را با دیده ابله و شکست خورده نگاه میکند و لحظه های برتری اش را هی میشمارد و لذت میبرد.بعد از آشکار شدن اش بخش پایانی لذت اش را میبلعد که ای بابا!خواب ماندی و ما بردیم.
از اینها بیزار شدم و هستم.آدمهایش برایم شبیه اسپرم هستند.حقیر از حیث ساده بودن منطقی شان که گاهی تراژیک است.برایشان تعریف شده که بگرد و پیدا کن بکن توش.این یعنی موفقیت و تمام!
اینروزها عجیب خودم را در میان خیل عظیم ایرانیهای "بطرز احمقانه ای فرنگی شده" با این تیپ هایلایت شده میبینم.جمع ایرانیهای فرنگ نشین ،برخلاف برداشت اولیه از موقعیت،این نوع تیپ و شخصیتها را بیشتر برایم برجسته میکند و این،سرخورده ام میکند.هرچند بخش خوب داستان هم هست که تو ،گزینه های دیگری برای انتخاب داری تا با نوع مورد علاقه ات نشست و برخاست کنی.
حقیقت اینست که بخش قابل توجهی از آدمهایی که با شروع تحصیل در دانشگاه تهران ملاقاتشان کردم از این نوع تیپ رفتاری اند.(قسمت خوب ماجرا هم همیشه هست که بخش قابل توجهی از دوستان قابل اعتماد و عمیق ام هم از همین محیط آمده اند).جدا از روحیه سبقت جوی و چشم و هم چشمی مرگ آوری این دسته از دوستان که جنبه های خیلی غم انگیزی از صاحبانش را در آنجا بمن نشان داد.از دروغ گویی شان در پاسخ سوالم در مورد یک استاد که احتمالا با استدلال اینکه منِ رقیب را گمراه کند تا سهم اش قطعی اش شود،بگیرید تا داستان بامزه ای که همین چند روز پیش شنیدم: که دوستی از برخی صبح زود بیدار شدن هایم که بواسطه مجاورت خانه هایمان میتواند از آن اطلاع پیدا کند،اعتراف به نگرانی  و حس عقب ماندگی میکند و وقتی مظلومانه اینرا اعتراف میکرد بطرز غمباری در حال کنترل خنده ام بودم.میتوانستم چشمان بیگناهش را تصور کنم وقتی آنروز صبح دریافته که من در مسابقه زودتر بیدار شدن و لابد بیشتر درس خواندن،از او برده ام و او مانده است و کلی سرخورده گی و تشویش.
اینها را اقرار میکنم هیچوقت درک نکرده ام.اینجا نام وبلاگم را "اعترافات" گذاشته ام نه "تظاهرات" پس باز با تاکید میگویم که این تیپ ها برایم غیرقابل فهم اند.در مقابل تیپ های متعادل و دوست داشتنی و سرشار از حس نوع دوستی و یا با ترجمه ناقص ایرانی اش،لوتی ،اینها خود تراژدی اند.
چند وقت پیش روز نوشته دوست مجازی ندیده ای را خواندم و لذت بردم که عین اش را اینجا مینویسم،نمیدانم چرا اینقدر ملموس و لذت بخش حس اش کردم:
در دوران تحصیلم در دانشگاه   با دقت بسیار خوبی تفکرات چپی داشتم هر چند خود را چپی نمی‌دانستم و نمی‌شمردم. خودم در هیچ کلاس کمک درسی‌ای شرکت نکرده بودم و حاضر نبودم در کلاسهای خصوصی یا کمک درسی درس بدهم. این گونه کلاسها را تقویت بی‌عدالتی می‌دانستم. چندین بار در مدارس مختلف حتی مجانی درس دادم. به جز این   تنها دوره‌هایی درس می‌دادم  که مستمعان   برای آماده سازی برای المپیاد فیزیک و یاد گرفتن فیزیک آماده باشند نه رتبه‌ای بهتر در  کنکور به دست آوردن.

کمی بعدترش از چپ بودن دست برداشتم. اما اصولی بهتر پیدا کردم. یک لیبرال اصول گرا شدم و با استفاده از اصولی جدید خود را از صنعت کلاسهای تقویتی منع کردم. اصولم ساده بود و هست. این که کلاس و تدریس من دستشویی نیست که افراد بخواهند دخترانه یا پسرانه‌اش کنند. کلاس باید برای همه تبلیغ شود اگر همه ی کلاس دخترانه یا پسرانه شد مهم نیست. مخلوط هم بود مهم نیست. اما من حاضر نیستم در کلاسی که جداسازی‌ی جنسیتی در آن صورت گرفته است درس دهم. حتی حاضر نیستم در رستورانی که جدا سازی جنسیتی در آن صورت گرفته است غذا بخورم. تا کنون بارها کنار خیابان ایستاده‌ام و به جای ناهار تنها یک بیسکویت خورده ام یا یک چیبس. برای این که حاضر نیستم با شرکتم به چیزی که می‌دانم اشتباه است کمکی کنم. 

کشور آفریقای جنوبی را در زمان اپارتاید در نظر بگیرید. در نظر بگیرید در آن کشور شخصی است که حاضر نیست در هر جایی که آپارتاید اعمال شده است شرکت کند. فکر می‌کنید این فرد خودش را چقدر از امکانات زندگی محروم کرده است؟ خوب اکنون من آن فرد هستم. هر چند می‌توانستم با صفتهایی که به من نسبت داده شده بود است در آپارتاید زندگی خوبی داشته باشم اما راهی دیگر انتخاب کرده ام.

امروز رفتم با یکی از موسسه‌های خصوصی هم کاری کنم. اما دیدم جداسازی جنسی در آنجا هم صورت گرفته است.  علاوه بر این دانشجویان و مستمع‌ها برای کسب علم آنجا نیامده‌اند برای کسب رتبه‌ی قابل قبول و بهتر امده‌اند. در پله ها به همه چیز نگاه کردم. چند دقیقه صبر کردم و کمی فکر کردم. دیدم بهتر است  زندگی خود را پایان دهم اما از اصول موضوعه ام کوتاه نیایم. خندیدم و برگشتم.
منبع
پی نوشت:داستان کمک دوستی در هنگامه بیماری و بعد نگرانی و تشویش اش از جبران مادی اش هم نوشته دیگری را میخواند که بیشتر شبیه تلخند میشود به خودم و جایی که هستم.پس از خیر اش میگذرم

No comments:

Post a Comment