Sunday, February 12, 2012

ژاپن بزرگ و لسکوکلایه کوچک

آشنایی ام با موسیقی غیر ایرانی،با گوشهایم که ناخواسته و غیر ارادی دم خور پسرخاله های پیشرو و متجدد ام شده بود اتفاق افتاد.درباره نقش پدرم که جرقه هایی را با برانگیختن کنجکاوی ام پیرامون عکس های جوانی و مجموعه کاست های یادگار اقامت اروپایی اش در من زد،زیاد صحبت نمیکنم.اما جدی شدن گوش دادنم به موسیقی غیر ایرانی از همان اتاق دنج طبقه بالای خانه دهاتی پدربزرگم شروع شد که زحمت اش را ضبط صوت (اگر اشتباه نکنم) توشیبایی میکشید که جزو با تکنولوژی ترین ادوات دهات لسکوکلایه و حومه بود شاید.شاید از این جهت که سالها بعد در کمال تعجب میدیدم و میشنیدم از وجود دسته ای آدمهای مترقی و دگراندیش با ابزارهای بشدت پیشرو در زمانه خودشان در همان دهات، که برایم نمادی شدند از روشنفکری گیلان و خاستگاهم.تصاویر غالبا محو و گاهی هم کاملا روشن از آن روزها که با صدای موزیک مادرن تاکینگ و آلفا ویل و پینک فلوید و میشل ژار و مادونا و کلی اسم دیگر مثل مگس سمج و مزاحمی دور برشان میچرخیدم و دم خورشان میشدم که این اسمها را ردیف مرتب و رویایی کاست های پسرخاله هایم (کیومرث و کیوان) نمایندگی شان میکردند،که هنوز که هنوز است در میانه این داشتن همه چیز زیر انگشتانم و فضای کلودینگ نامحدود اینروزهای اکانت هایم،هنوز بیاد آوری ردیف شان و عناوین بدقت تایپ شده شان به هیجانم می آورد .یکی از عیش هایم در سفرهای منظم مان به لاهیجان ،گذراندن ساعت های دلپذیری بود در اتاق "شان" (با آن بوی همیشگی که این اواخر مثل سرگشته ها گاهی به عشق همان فضا و بو به لاهیجان سفر یکروزه میکردم) و با دقت و احتیاط مقدس گونه ای خواندن و بلعیدنشان و بعد رویاپردازی و در فضای اطراف "شان" وول خوردن و "حضور" داشتن که همان،ناخودآگاهم را می پروراند و سلیقه هنری ام را جهت میداد.که مثلا همانجا بود که عکس گوستاو مالر را اول بار دیدم و طوطی وار یاد گرفتم که دوست اش بدارم و بعدتر گوش اش بدهم.مجموعه اثرهای هنری آن اتاق شدند سرمنشاء سلیقه موسیقی ام.از موسیقی اش بگیرید (کلاسیک و پاپ و الکترونیک و راک و..) تا حتی صورتکهای خندان و گریان روی دیوار که لابد علاقه ام به تئاتر را جرقه زدند (اغراق میکنم شاید).اینها را داشته باشید تا میرسیم به یک شب سرنوشت ساز نه تنها برای من که خواهرانم نیز.به لطف این عقبه این دو دختر زیبا و حساس،در محیطی که من غیرارادی و گاهی هم ارادی برایشان فراهم کردم ،سلیقه ای متفاوت با همسالان عمدتا دنباله روی جریان اصلی پیدا کردند.از اصل موضوع دور نیافتم.آن شب خاص را میگویم.پدرم دوستان صمیمی ارمنی داشته که ظاهرا آنقدر صمیمی که نامگذاری  نام منم باالهام از صمیمی ترینشان بوده.آنشب مهمان "سارو" و "سدا" بودیم و دوره تازه همه گیر شدن ویدئو بود و کاست های ویدئویی بدون حق انتخاب.در ایران اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد شمسی کاست اوایل بتامکس و بعدها وی اچ اس را نباید انتخاب میکردی.هرچه میرسید غنیمتی بود از دنیای غیر تلویزیون رسمی در زمانه بدون شبکه جهانی و دیش ماهواره.و آنشب سارو برایمان کاست ویدئوی موزیک های روز را گذاشت که هیچ وقت نفهمیدم از کی گرفته بود  و ترتیب و انتخابشان را اول بار چه کسی انجام داده بود.سال 94 یا 95 بود آنشب.با تصاویر پر کیفیت ویدئویی آن تصاویر که ظاهرا از سالهای اوج پاپ میوزیک بود مسخ شدم و همه وجودم تمنای کپی آن کاست بود که پدرم سخاوتمندانه سفارش اش را به سارو داد.و آن کاست شد دریچه پرنوری برای غلت خوردن به دنیای جدید موزیک (هنوز دارم اش و سفارش حفظ اش را به خواهرم در ایران سپرده ام) از مادونا و گانز ان روزز و کویین بگیرید تا ایس آو بیس و مایکل جکسون و جورج مایکل و ویتنی هیوستن و نیز پت شاپ بویز و ماریا کری و برایان آدامز و کلی اسم بزرگ اواخر هشتاد و اوایل نود.از دیروز که بمناسبت مرگ ویتنی هیوستن ویدئو و صدایش را همه جا میشنوم،پرت میشوم به آنشب جادویی و روزهای پر فانتزی بعدی اش که تا سالها پر فانتزی باقی ماند و اینروزها مرا با شور مجاب به نوشتنشان میکند و "تا باد چنین بادا"ا

پی نوشت:این داستان با کاست ویدئو  های سرنوشت ساز دیگری ادامه پیدا کرد که شاید وقتی دیگر که باز مرگ یکی شان حس اش را آورد،در موردشان نوشتم

No comments:

Post a Comment