Thursday, April 26, 2012

جامه دران

روزهای پردغدغه شیرین میگذرند و می آیند.دغدغه گاهی احمقانه ترین دلیل فراموشی ام است.فلان کار را کی تحویل بدهم،فلان مشق را کی تمام کنم،کدام بخشها را هنوز نخوانده ام،امتحانم کی است،فلان دخترک چرا کلید کرده که بیاید پیشم روی تخت،لباسهایم را کی فرصت کنم بشویم،اصلا دغدغه خوب است.همین چیزهای دو خط بالا قسمت اعظم زندگی من است.زندگی تو.حتی زندگی دخترک حریص برای آغوش و حرف زدن،بیشترش همین دو خط است.دنبال درام بزرگتری هستیم در روزمره گی هایمان؟چرت است.همین است.ده ماه از سالمان همین چیزهاست و دو ماه هم کمی بیشتر از همین چیزها بعلاوه منظره جدیدی در سفری شاید ویا پوستی با حساسیت قبلا دیده نشده برای کشف و یا نهایتا غذای ویتنامی جدیدی.همه اینها سرجمع یک روز.یک روز از یکسال.غیر منصفانه است؟ها ها.صبح بخیر.ده ماه برنامه ریزی از جنس روزمره گی برای یک هفته به خیالمان نو و غیر روزمره که سرجمع یکساعت اش قرار است واقعا هیجان انگیز باشد.و آن ده ماه بیچاره که با توهم آن یک روز از گلو پایین می رود.دیشب بعد از کلی نخ دادن با بی میلی، مستقیم و صادقانه گفتم اش رابطه روی تختم برای امشب میخواهی؟در ادامه یک جمله هم اضافه کردم که مرا بابت صداقت احتملا مشمئز کننده ام ملامت نکن.نمیتوانم غیر از خودم باشم.فکر کنم جا خورد اما برای دلخوشی خودش تحسینم کرد.و بعد؟یکساعت بعد سعی میکرد خودش را در آغوشم گم کند و من با بیرحمی سک سک میکردم و جایی برای گم شدن اش فراهم نمیکردم.بلافاصله بعد از آخرین فریاد،مغزِ رقت برانگیزم دنبال ساختن داستانی برای خلاصی بود.یک تلفن الکی و احترام بدقت پرداخته شده برای خواستن عذرش.و او یکساعت تمام داشت از کشورش و کشورها میگفت.من بی توجه به محتوا، دخترک غمگینی می دیدم که خیلی وقت بود کسی گوش نداده بودش.از من پیراهنم را خواست،که بپوشد و من بطور نفرت برانگیز داشتم فکر میکردم که چطور از دست عطرش خلاص شوم بعد از امشب.بعد وجودم ناگهان همه شد خواستن تختم فقط برای خودم.بالشت با وفایم و پتوی همیشه همراهم.دلم برای خودم گرفت.از دست خودخواهی ام عصبی شدم.به خودم پرخاش کردم و بعد ناز کودک کز کرده ام را دوباره کشیدم.به او قول روزهای خوب را دادم در حالی که به پشت اش میزدم و به آن دورها خیره شدم.اینروزها بیشتر لبخند و شادی و یا نفهمیِ تنهایی آدمها را میبینم.بی واسطه.به راحتی آب خوردن.آن یکی لبخند نا مفهوم میزند و آن یکی شادی اش پلاستیکی است و دیگری از فرط نفهمی تنها نیست.تنهایی درد نفهمی هیچ وقت نبوده.اما درد هرچه بوده ،درد بوده

No comments:

Post a Comment