اعترافات یک "خطرناک" - تجربیات بدون سانسور و برهنۀ روزمره و رفتارشناسی فرهنگ عامه در ینگه دنیا
۱۴۰۵ خرداد ۵, سهشنبه
نوشتن به مثابه مرهم۴
۴
سفر هوایی بخش عجیبی از زندگی است.انگار جزو عمر ما حساب نمیشود.جایی ساعتی وارد لوله فلزی میشوی و ساعتی دیگر جایی مثل جهانی دیگر در میآیی.برای من،فرصتی است برای مکث،تعلیق و برزخ.جایی که بواسطه تمرکز ام بر محیطی کوچک و تکراری،و همزمان حضور افق دید بینهایت بیرون از پنجره،فرصت بازسازی و تجدیدنظر انگیزهها و جهانبینی ام را دارم.برای من شیفته سفر به آنطرف اتمسفر،فرصتی است برای نزدیک شدن به این رویا.در هواپیما که نشستم انگار دنیا متوقف شد،مه خبر دردناک محو شد،صدای سکوت ممتد گوشم را ملتهب کرد.سرم کمی باد کرده و سبک،کمی حس تهوع بهمراه سرسوزن وسوسه خودتخریبگری.کتاب را بیرون کشیدم و غرق لحظات زندگی بیمارانی شدم که دستمایه کتاب پزشک حاذق نویسنده شده بودند.آقای ایکس وقتی اول بار با کمی ناخوشی درمطب بیاد نویسنده مانده بود، با جزییاتی مثل چند دانه عرق روی گونه و پیشانی اش و ریش بیدقت تراشیده شدهاش.راستی هنوز ریش تراشیدهاش در ماشینتراشاش “هست”؟
تا…لحظه بیرون دادن آخرین حجم از هوای ریه آقای ایکس،با چشمان کمی باز شده برای تلاش بیهوده مکش کمی هوای بیشتر و سری کمی بالا آمده و بعد سکوت روی ملافه سفید و صدای فن سقف اتاق ویژهاش.چه شد؟چه فرقی کرد با دو دقیقه پیشاش؟هوشیاری چیست؟دادهها ی سیستم عصبیاش کجا رفتند؟
بعد نویسنده به آرامی و خونسردی آزاردهنده یک پزشک آکادمیک که جان آدمها برایش زمین بازی است،میخزد به میان جملات:”سلولهای مهاجم و پرعطش چند ساعتی بود که رسیده بودند به ریه و کبد و درحال تغذیه آخرین منابع باقی مانده بدن تکیدهاش بودند،احتمالا تا چند ساعت بعد هم هنوز مشغول کارند تا میفهمند که کار خودشان را ساختهاند.”
پروازم پر شد از آقاها و خانمهای ایکس،با میلی غریب جملات را میبلعیدم و حس کنجکاوی و علمدوستی ام را مریضگونه ارضا میکردم.ناگهان خاطرات حمله کردند:آن روز در قامت پسر هفت ساله تازه الفبا یاد گرفته ام.کمی خم میشود و ریشهای طلایی و موی صاف با کمی موج و چشمان درخشنده اش را راحت تر میبینم از نزدیکی.با صدای گرم میپرسید:همه این ده جلد را میخواهی؟احتمالا سر تکان میدهم.میبینمش که بالاتر از من درحال پرداخت برای کتابهای نازک هست. اولین کتابهای علمی زندگیام.جرقه تحسین کنجکاوی و پیگیری میل علمی.مغزم پل میزند به پیادهروی هفده سالگیام.با غرور از تن تنومندم درکنار وجود ترد و ظریفاش قدم برمیدارم:برای آیندهات چیزی رو بخواه که هیچکس نتواند ازت بگیرد.حرفش را نمیفهمم،اما قبول میکنم.این،
من،
در میانسالی ،در میانه اقیانوس اطلس، سرگردان رسیدن به باقیمانده گرمای وجوداش
اشتراک در:
پستها (Atom)
