۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

شهرستان "تفت" از توابع "هذیان"ا

دیشب مرگ را بطرز هولناکی نزدیک و شدنی یافتم.همه مان تا نوجوان و جوان و حتی میانسال و مسن هستیم،مرگ را در دوردست و پر دردسر تا "عملی شدن" میبینیم.دیشب اما در میانه هذیان و توهم، پرده ها کنار رفتند و همه چیز ملموس شده بود.میتوانستم بدن و قامت بقول مادرم "رشید ام" را بی جان و از دست رفته تصور کنم که چه بیرحمانه و غافلگیرانه جانی ندارد.یاد دایی ام افتادم که چند سال پیش ،از مرگ رودست خورد.در پیچیدگی و درهم بافتگیِ تب و عرق و کلافگی چهار صبح،غوطه ور در تختِ تفت کردهِ سراسر خیس،زندگی کوتاهم را مرور کردم و سعی کردم بهترین کلمات را برای پشیمانی ام جور کنم و حال نزار شکست خورده ای را پیدا کرده بودم که با سرشکستگی باورش شده بود که به ته خط رسیده است.همیشه باور داشتم که عمر کوتاهی خواهم داشت و مغز جوشانم در کاسه سر بخار کرده ام ،آخرین مقاومت سلول های عصبی ام را تداعی میکرد و من ناتوان از کمکی یا  همدردی ای،با بدنم.
یادم نیست چقدر گذشت که با فکر اینکه کاش همینجا همه چیز تمام شود و من از درد رها شوم،به خواب آرام گرفتم.خوابی که برای اولین بار ترسی از گم شدن و سپردنم به او نداشتم .نکبتِ جهنمیِ سرطان گونه، در خون و گوشتم جولان میداد و من میزبانی بودم خودباخته که فقط نظاره میکردم که چطور بازوهای چرخانِ مست اش از شکافِ کف دستم وارد میشوند و از وسط دو کتف ام خارج و باز با بازیگوشیِ ترسناکی میزبانش را به سخره گرفته و به بازو زمین زدن اش ،رجز می خواند.
اما باز جریان نازک و آرامِ سرمای مطبوع دیوار کنار تختم همیشه آنجا هست تا لحظه ای خودم را به او ببازم و لحظاتی،شیفته اکسیرِ تکه یخ مکعبی شکل معصوم کوچکی،در میانه شراره های جهنمیِ تموزِ کوره آجرپزی جنوب تهران شوم.بقول رفقا:فراموش نکنید که "بعضی روزها از آنچه در تقویم  می بینید به شما نزدیکترند.".دست از شوخی بردارید
پی نوشت:ساعت از نیمه شب گذشته و من،در هراس از خوابِ امشب
پی نوشت 2:مادری از تبار و سرزمینی دیگر،محبت آمیزترین و ساده ترین کلمات قوت بخش و امید دهنده را بسویم روانه کرد و من،مشمئز شده از تعارف و ظاهر،سرشار شدم از انسانیت و صداقت

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

آتش

تونل پیچان و چرخان با دیواره های راه راه سورمه ای،در حالیکه با تعجب و رخوت مسافرش هستم تا ببینم عاقبت به کجا ختم میشود و ناگهان با حسی سرخورده شبیه ارضا نشدگی،کشیده میشوم بیرون .صدای گزارشگر فوتبال ال کلاسیکو و فضای بسته آفیس و بسته تر میزم.چند ثانیه ای با این نگرانی میگذرد که چند وقت بود که در تونل بودم و نگاهی به ساعت میکنم و باز نمیفهمم.چون یادم نیست از کی شروع شد.می آیم خودم را روی صندلی راست کنم که درد کمر و پشت،از ناکجا می آیند.بلافاصله حس دختر پریود شده بمن دست می دهد که همیشه بدون دلیل برایم احترام برانگیز بوده است.این کوفتگی از کجا آمد؟نکند قبل از رفتن به تونل زندگی دیگری داشتم که آخرین فعالیتم حضور در باشگاه مشتزنی بوده.
افتان و خیزان به ایستگاه میرسم و لحظه لحظه گسترش چیزی شوم را در درونم حس میکنم.مثل سرطانی در حال رشد.از کار افتادن دستها و گردن و کمرم را تا رسیدن به خانه،ناامیدانه نظاره میکنم.بعدِ رسیدن،انگشتها و زانوها هم از دست میروند.در دنیای متورم و متوهم خانه،تخت ام حس کوره آدم پزی را دارد.ناله های خفیف رقت بارم دیگر دست خودم نیست.چشمها بسته می شوند و باز از دست می دهم چقدر گذشت.لعنتی کاش اینبار قبل از بسته شدن ساعت را چک کرده بودم.
کره سرخ آتشین با صدای محو و نامفهوم دخترک.چشمها را باز میکنم و چند ثانیه ای از بوی عرق خودم کلافه می شوم.دخترک بی اعتنا و در حالی که زیر لب صحبت می کند از این سو به آن سو می رود.حتی نمی فهمم در حال انجام چیست.فقط می رود و می آید و برای من،که تبدیل به تکه گوشت فشرده و بی اراده ای شده ام که حتی توانایی تکان خوردنم را هم ندارم،فقط یک قاب ساکن است که دخترک هرچند لحظه یکبار دکوپاژ اش را بهم می زند.با صدای محو اش ،چشمهایم بسته میشود و باز گوی آتشین چرخان که کامجویانه بدن ناتوانم را متناوبا زیر می گیرد.صدای یکنواختی میکشد ام بیرون و صدای مردی در آنسوی خط و پایان مکالمه ای که هرگز بیاد ندارم.با آخرین اراده و توان خودم را بالا میکشم و ارگانهای اولیه درکی ام را با برانداز کردن اتاقم می سنجم.و اینبار در جلوی آیینه سد راه دخترک می شوم .نگاهی به آیینه می اندازم و تا بحال اینگونه تکیده ندیده بودم خودم را.شب لعنتی و خواب متوهم و منقطع.در حال سر خوردن از چاله گرم و نمناکی ام که تا می آیم شرایط را بسنجم تا کم دردتر آن پایین زمین بخورم ،کشیده می شوم بیرون.ساعت سرخ و امشب آتشین آن بالا با بی تفاوتی اعلام می کند هنوز کلی مانده .نفسهای سنگین با تفت بدبو و داغ که حس میکنم بالشت را ذوب میکند ،با چشمان نیمه باز و رویای خیابان میرداماد خیس،ملغمه مریض گونه ای را فراهم میکند که زندگی را نخواستنی میکند.همان حس آشنای اکثرا فراموش شده درونمان.به جایی که نمیدانیم کجاست تعلق داریم و اینجا فقط دردناک است و همیشه سرخورده از ارضا نشدن کامل.نه بعد از تناول حیوانگونه غذای موردعلاقه مان و نه بعد از همخوابگی با شریک رویایی مان که آخرش،باز می گوییم که چه کم داشت که هنوز سرخورده ام.و باز بیرون کشیده میشوم که این اواخر مثل فاحشه گیرافتاده ای،هیچ مقاومتی نمیکنم در برابر دست سنگینی که مرا با خشونت بیرون میکشد.باز ساعت بی تفاوت که اینبار ظاهرا او هم نمیتواند اندکی نگرانی اش را پنهان کند.سه صبح.اندامها حسی ام مقهور شده اند و مغز ملتهبم هنوز با شکوه مقاومت می کند.پدرم با صورتی نگران اما ظاهری قطع امید کرده،بر بالینم با فاصله ایستاده و فقط براندازم می کند.و من با صدایی محو که توان بیرون آمدن از گلویی با عضلات پر درد را ندارد تا نه که بخواهم مرا به درمانگاه ببرد که فقط دستهایش را متصل کند به پیشانی گرم ام. از همان وصل شدن های صبح گاهی که قبل از بیرون زدن از خانه مرا مهمان میکرد تا به خیال خودش منِ غرق خواب،غرور نرم شده اش را نبینم و او همیشه با ندیدن غرور نرم شده اش راحت تر است.صدای لعنتی یکنواخت شبیه آلارم و باز شماره های سرخ و آتشین ساعت،بی صدا پنج صبح را نشانم می دهد و صدایی که توهم بودن اش مرا از خودم می ترساند.با اندک توان محاسبه باقی مانده مغز غرق در دیگ بخارم،حساب میکنم که دوساعت فرصت دارم تا کار اجباری.با نگرانی چشمهایم را تسلیم توهم ام میکنم.دخترک اینبار به چشمهایم زل زده و در هیاهوی پر صدای گوشم که باعث میشود فقط حرکت لبهایش را تشخیص دهم،گویی الان از من جواب می خواهد.یا الان یا هیچوقت.کاش می شد اینقدر علاقمند اش بودم که با چسباندن لبهایش به لبهایم خودم و اورا آرام کنم.سعی میکنم بفهمانم اش که کمی آرامم کند.اما او یکسره گلایه است و سربه هوا.غلتی میزنم و دیوار سراسر سفید را به خودم نزدیکتر میکنم.هوای سرد سطح دیوار کمی امیدوارم میکند.اما مثل قالب یخی می ماند در دیگ جوشان آب  با بیرحمی بدون اینکه فرصت کند به خودش بیاید،ذوب اش میکند.و اینبار دیگر حتما صدای آلارم است.با کرختی سر می چرخانم و میبینم هنوز شش و نیم است و از خودم بیشتر وحشت میکنم.تا چشمهایم را هم بگذارم و در شک و تردید باشم که پتو را کنار بزنم و تقت ام را آزاد کنم یا خودم را گوله کنم در زیر لحاف خیس میبینم که ساعت هفت شده است و صدای آلارم در نمی آید.لعنتی باز یادم رفت که روشن اش کنم.اما یک حس آزار دهنده دیگر هم هست:چرا امروز صبح از حمام میترسم؟
پی نوشت1:شاید اگر چند ماه قبل تر بود دخترکی این وسط،لابلای خطوط ام بود مامن و پناهگاهم برای شبهای مریض ام.اما دیگر خود او،می ترساندم و آن دور دورهاست دیگر
پی نوشت 2:این موزیک یک قطعه از هنر ناب کلام و صدای خسته و کلارینت و تمناست که در میانه شب متوهم از هیچ کجا سراغم آمد و هنوز رهایم نکرده

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

تمنا

دیشب دختری را دیدم که تمام وجودم را تمنا کرد برای بودن در فضای دور و برش.تمنای لمس بدن اش را کمتر میخواستم آنقدر که تمنای حضوراش در کنارم را.با آن موهای بلند فرفری و سینه های کاملا معمولی و بدن کشیده غیر ورزشکاری و غیر پرداخته اش.اما با لبخند محو و چشمهای ملیح اش که طنازانه پلک میزد و جایی را نگاه میکرد که مطمئن بودم وجود نداشت،چنان مجموعه ای از جذابیت را پیش چشمانم گرد آورده بود که فقط "هوری ریختن" دلم در هفده سالگی را شبیه اش میدانم.در آن شلوغی نور و موزیک و مخلوط بوی الکل و عطر و عرق بدن،از لا بلای آدمهای مزاحم بین من و او،نگاه سرگردانم رویش میخکوب شد و دیگر نمیتوانستم نگاهم را برای کس دیگری تلف کنم.لابد دنبال شبه-معشوقه ای چند ساعته و غیرخطرناک می گشت تا بدون لمس اش بتواند تاثیر خودش را رویش ببیند و بعد دباره به دوست پسرش پیوندد.و مطمئن بودم که خودش آگاه بود به جذابیت اش که این خطرناکترین بخش یک زن است.که آگاه باشد به جذابیت کشنده اش.کسی بمن گفت که دیده از مردک بخت برگشته ای آنسوی بار چندتایی آبجو و لیکور گرفته و رهایش کرده.اما من گوشم بدهکار نبود و بخشی از وجودم که هنوز نفهمیدم چگونه مهارم را در آن لحظه بدست گرفت،حرفهای غیر ارادی ای را بر زبانم روان کرد:میخواستم بگویم که شما...آه ولش کن
و همه اینها را از فاصله با لبخوانی به او گفتم و با تکان کوچکی به سر بمن فهماند که کنجکاو شده چه می خواستم بگویم.نزدیکتر شدم و عرق کردم از داغی اش و با سرخوشی بی عارانه ای گفتم:خواستم چیزی بگویم اما مطمئنم همین امشب کلی آدم بشما گفته اند.خواستم بگویم "موها"یتان شگفت انگیزند.او با حالت ملیحی تشکر کرد و بمن فهماند که خودش می داند.و بعد باز دوباره آن بخش ناخودآگاهم دوباره بدون سنجیدن، غیر ارادی گفت:می توانم فقط پنج دقیقه،نه بیشتر و نه کمتر،با شما برقصم (و در درونم با خودم ادامه دادم:تا پنج دقیقه فرصت بودن در فضا و هوای دور برت را داشته باشم) و او هم با ناز بینظیری قبول کرد.
و از آن پنج دقیقه تقریبا یک شبانه روز می گذرد و من هنوز سحر شده ام و تمام وجودم تمنای زنی است که او را برای حضور خوش و سحرانگیزش میخواهم و هنوز نمی توانم جسارت تمنای چیزی بیشتر از این را به خودم بدهم.
پی نوشت:از حافظ خواندم:ای پسته ی تو،خنده زده بر حدیث قند

مردانگی

درس روانکاوی ، یا آنچه که میتوانیم آنرا تراژدی روانکاوی بنامیم ، این است که سوژه بطور ذاتی و ماندگار منقسم است و هیچوقت نمیتواند ارضاء شود. علاوه بر این ، معرفت ما همواره توسط امر ناشناخته ای که آنرا ناخودآگاه میخوانیم محدود میشود . ما بمثابه سوژه همواره بدلیل اضطراب ناشی از ناکافی بودن ژوئیسانس مان – لذت یا کیفمان- آزرده میشویم. بعبارت دیگر، ما به یک ناخرسندی (dissatisfaction) ذاتی و حسی از نابسندگی مجبور هستیم . ما مداوماً این حس را داریم که چیزی بیشتر وجود دارد ؛ نمیتوانیم بدانیم که آن چیز چیست ولی این احساس را داریم که آن چیز آنجاست و آن را میخواهیم. این آن چیزی است که فینک تحت عنوان “خرده” ژوئیسانس به آن ارجاع میدهد (۲۰۰۲: ۳۶) و این فرمی از ژوئیسانس است که لکان آن را بعنوان ژوئیسانس فالیک (ذکری) نامگذاری میکند . ” ژوئیسانس فالیک ، ژوئیسانسی است که ما را رد میکند ، نا امید میکند . این (ژوئیسانس) مستعد شکست است و اساساً شریک (جنـسی) مان را از دستمان می پراند. ”
 (Fink2002: 37) .
پی نوشت:شیفته واکنش تدافعی ام برای اثبات کردن خود به خود
پی نوشت2:سعی کردم موزیک مناسب این فضا را ضمیمه کنم.پیدا نشد که نشد
پی نوشت3:اصلا آپلودش میکنم تا بفهمید موزیک کلاسیک چقدر مهم است(اسم موزیک در پایین را کلیک کنید)ا
La Gioconda, opera in 4 acts : Dance of the Hours by:Amilcare Ponchielli

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

خارج

پیش نوشت:اول موزیک را شروع به پخش کنید
می خواهم از مسیح یاد بگیرم و اینگونه آغاز کنم.از روزهای 3 یا 4 سالگی ام و زمستان سخت روستای لسکوکلایه در کنار دریای
خزر.کودکی بودم که مادرم به دندان گرفته بود و در غیاب شوی اش که هزاران کیلومتر جدا بود از او،"والدین" ام بود.زمستانهای گل آلود و پربرف دهات.و من،کودکی که از همان روزها مفهوم "خارج" را بارها دور و برم میشنیدم و زمزمه پدر عمدتا "خارج نشین"ام که تا همیشه با من بود.تصورم بود جایی تماما سفید و تمیز که پدر با کت و شلوار  سراپا سفید انتظارم را می کشد.بعدها که در تهران ساکن شدیم ،خیابان بالای خیابان مدرسه ام شده بود تمام آمال و آرزویم برای کشف.و خیالم خیابانی بود و پهن و تمیز و چراغانی و وقتی،بالاخره جرات کردم روزی از مسیر دیگری از مدرسه ابتدایی ام به خانه بازگردم،ارزوی دیروزم شده بود کشف هیجان انگیز آنروز.سالها بعد ،خارجِ نزدیک شد سیبل خیال پردازی ام.جایی خیلی دور اما نزدیک دیگر شهرهای ایران.رویای رفتن به منتها الیه جنوب را میساختم که حسس نزدیک شده بود برایم به انتهای دنیای شهودی و بعد از آن،همه ابهام بود و ناباوری.جایی که بطور لذت بخشی ناشناخته بود و دوست داشتم کاغذ پیچ شده ،در انتهای ذهن ام دست نیافتنی حفظ اش کنم.رفتم به کیش و مغرور از کشف اش و تنها افتادگی ام در آن گوشه.به دریا خیره می شدم و مبداء آنهمه آب را خیال پردازی میکردم و همانجا شروع کردم به کشف رویای جدیدم.خارجِ واقعی.جایی که سالها توصیفات پدر بود و خاطره عکسها و آن اواخر فیلمهایش.رم بود و پاریس.آلمان بود و سوییس.پژو 504 بود و جزیره کاپری،تفاوت ساعت دار آنهم دو و نیم ساعت.و جایی دیگر آنسوی اقیانوس ها هنوز دست نیافتنی و بکر.
همه اینها را گفتم تا ناگهان کات کنم به دیشب:من بودم خانه چند دختر غریبه که مثل اشباحی جلوی من اینور و آنور می رفتند و من ناگهان پرتاب شده بود نه به نوستالژی و اینجور حواسی که اینروزها بازارشان داغ است،که به حس کشف و تعقیب ناشناخته ها که آرام آرام داشت شروع به رویاپردازی جدیدی می کرد.اما رویای اینبار.....نه ولش کن،همیشه رویای جدید بنظر مبهم می آید.و من دلباخته تجربه ناشناخته.
اما عجیب دلم پیش اولین خط این نوشته است.باید حافظه بوها و شنیدنی ام را تازه کنم.اینها را برای رویای جدید می خواهم.
پی نوشت:چند باریست که اراده کرده ام از مهاجرت بنویسم و همه شان را نیمه کاره کات کردم و هنوز باب دلم نشده است.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

کابوی نیمه شب

این فیلم طهران تهران در نیمه شب آمریکایی پر برف داره مارو شهید میکنه
اندیشه فولادوند هم که مارو برد اون دورها مفقودمون کرد
مهرجویی باز به دادمان رسید و سفیدی رو پخش کرد تو هوا

سرگیجه

پاورچین انگشت سبابه با سرعت متغیر ،در گرگ و میش کم نور اطراف ملحفه.اصطکاک ستونهای نرم. بدون صدا .بدون فرورفتگی.گاهی میتوان شک کرد که با دور آهسته پخش میشود.انحنای افق با روانی،دشت بی محصول را به ابرهای دیوار می دوزد و گاهی میتوان شک کرد که زمین حرکت اش را برعکس کرده است،گاهی نمی چرخد،بالا و پایین می رود.موجی با مفصل کمی چروک خورده،کادر را در می نوردد و موج ،خرمایی رنگ است و تابی میخورد و بعد آرام می گیرد.نسیم زیر بغل و رایحه ستونهای خیس خورده از رگبار چند لحظه پیش و صدای محو دوردست که آنسوی تپه هاست."نزدیکتر،نزدیکتر"ا
رنگهای قاب مثل رنگ آمیزی ونگوگ در هم میپیچد و دشت برنزه با تپه ماهورها درهم رنگ میشوند و بازی لطیفی را آغاز میکنند:آمیخته میشوند (گویی دیگر نمیتوان رنگها را از هم جدا کرد) و باز ازهم باز میشوند (حسرتِ کم دوام از اینکه نقاشی از هم وا شده).افق انحنا دار زیر و رو می شود ستاره های سوسو زن به سقف چشم میدوزند و باز سوسو میزنند.هجوم کوه های خمیده به صحرای سوزان و ریگهای پراکنده شده  و عطر نمور واحه پر آب با درختان پرمحصول و بلند قد.درب ظریف کوبه دار.دق الباب مردانه بر کوبه و صدای هیچ از آنسوی در.و بعد از لحظات کشنده ای که صدسال طول میکشد،درب آرام و ملیح اندکی باز می شود و عطر خیس به صورت میخورد و آدم را سرشار از حس خواستن میکند.آن دورها نوک تپه های چسبیده به آسمان ّبالا را نشان می دهند و انگشتانی که دیگر مهم نیست شست باشد یا سبابه،دوان دوان خود را با پایشان میرسانند و با سکته بالا میروند وتا دامنه منتهی به ستاره های سوسو زن را ببینند و گریزی بزنند به عطش جاری چشمه پر تفت.و تا برگردی که ببینی چه بر سر مهمان درب کوبه دار آمده،درب بسته شده و مهمان  به آنسوی کشیده شده و هوش و حواس را بیرون جا گذاشته .
دیگر شب گرگ و میش صبح تمام شده و ستاره ها نمایان.همه چیز وارونه است و انگار از اول اینگونه بوده.رملهای پیوسته و سوزان موج میزنند و مرزشان با آسمان شکل میسازد.تفت داغ باد جنوب غرب،با نوایی که دیگر هارمونی اش جا افتاده سرتاسر اتاق را میپیماید و تو ایستاده بر نزدیکترین تپه ،گاهی در اوجی و تا دوردستها را میبینی و گاهی در حضیض و دیواره های پر تمنا و موجدار ریگها را میبینی که احاطه ات میکنند و هی بالا میروی و هی پایین.هجوم بی امان خون به مغز و چشمان بی تابی که با ملاحت سیاه میروند و خواب آلود میشوند و صدای توفان دوردست که بیتابانه بر بلندای صحرا نزدیک شدن اش را نظاره میکنی.دستها را ستون میکنی بر زمین و سر را کمی به عقب میبری و چشمها را تا آخرین لحظه محروم نمیکنی از تلاطمی که لحظه ای می آید و تک تک ماسه هایش از میان تک تک سلولهایت رد میشوند و تو بی محابا خودت را میبازی و کنترل نمیکنی تا گوشهایت سوت بکشد و پاهایت سست شود و به زانو درآیی.کمی آنسوتر مهمان خانه کوبه دار،صدای های و هویش قطع شده و آرام گرفته و بخواب رفته.
دیگر صبح شده . دنیا دیگر وارونه نیست.
فقط دیشب،یک دنیا باران باریده و برکه ها پرآب شده اند و مهمان در آن گوشه سیگاری آتش زده و به دوردستها خیره شده