۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

Morphology


  با کشف خودم ذوق میکنم.هم نارسیزم ام ارضا میشودهم نمونه خوبی میشوم برای مطالعه همنوعانم که خرجی روی دستم نمی گذارد.
شش ماه تا یکسال مردمی را که باید باهاشان زندگی کنم را محک میزنم.یکسالی که مطیعم و بی مشکل و همیشه حاضر.اما "میکروسکپانه" امتحانشان میکنم و بالا و پایین میکنم رفاقتمان را.وقتی روز حساب میرسد منم و یک عقربه لرزان که جایی از آمپر تعامل انسانی مان سعی میکند ثابت بماند.بعضی خط میخورند و بعضی دورتر میشنود و بعضی میشوند برادر.کلمه جادویی برادر!

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

دزدی اوکراینی

در فرودگاه استانبول هستم.بعد از یک ماه اروپا گردی.با اینترنت دزدی که از دختر زیبای اوکراینی گرفتم،ساعتهای کانکشن پروازم به تهران را ساده میکنم.اروپای دوست داشتنی قلبم را ربود.همان بود که میبایست میبود حتی بهتر.به راحتی دلباخته ام کرد.حتی اخم وتخم مردمانش ،هوای غالبا بی وفایش هم نتوانست مرا سرخورده کند.یادم هست که ینگه دنیا برایم دنیای پر از فانتزی های مجسم شده بود .اما اینجا همان خاطرات بارها مرور شده و عکسهای پدر بود با همان فرهنگی که لحظه لحظه اش را بلعیدم و کلی توشه برای خودم مهیا کردم که تا مدتی برایم بس است.امروز را با بغض،در آنجا به پایان رساندم(نمیدانم چرا استانبول را نمیتوانم اروپا بدانم) بغضِ با طعم برادر خوانده ام.که مثل دوتا زن مرد نما همدیگر را بغل کردیم و لت بردیم از پیمان رفاقتمان.بگزارید از خود بیخود شوم و باز مجیز بگویم.اطمینان دارم که بیشتر از چند هفته در هلند دوام نمیاورم از بس که رویایی است.وین را برای سالها ،بس میدانم برای خودم که میتوانم تکه تکه شهر اش را مثل بدن دخترکی اوکراینی، بکاوم و باز هیجان زده شوم.بقیه اش را بگذارم برای بعد که این دخترک ایرانی کنارم کشت مرا از بس سرک کشید و از تحریک نشدنم کلافه.امیدوارم این مرض در فرودگاه امام درمان شود که روزها برایشان فانتزی سازی کردم و قصد ندارم حتی لحظه ای از رویا سازیهایم دست بکشم که همین مرا دلباخته معشوقه قبلی ام کرده است که هنوز به باران موقرانه امروزش فکر میکنم


۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

وین شهر بی دفاع

چند روزی است که در وین هستم و هنوز خرکیف اطرافم.همه چیز و همه جا را میبلعم .امروز به موزه "خانه موتزارت" رفتم که بیشتر سواستفاده از خانه ای قدیمی در وین (که ظاهرا معمولی ترین چیز مردمان اینجاست) بود، که استاد سه سالی را در آنجا اقامت داشت.تقریبا همه چیز کپی بود: از اجسام و دست نوشته های اصلی تا تک و توک اجسامی اصلی که میشد یافت و برای من، هیجان انگیز ترین قسمت اش نمای پنجره اتاقی بود که ظاهرا از چند صد سال پیش همان بود ،همان خیابان و ساختمان را میشد دید در این همه سال.اینجا مردمانش اصلا چشمانشان را به رابطه با چشمانت  وا نمیدهند که برایم کمی آزار دهنده است.اما تا دلتان بخواهد پاهایتان مهمان سنگفرشهای اصیلی میشود که لذت بخش است.در راه آمدن سوار بر مار آهنین،فقط چند ثانیه فرصت داشتم که سالزبورگ را دید بزنم که هنوز مبهوت آنم و امیدوارم چند روز دیگر، بیشتر آنجا را مزه کنم.پله های برقی اینجا هم مثل آلمان رسما دو خطه است و برخلاف مردمان ینگه دنیا،میبایست خط چپ اش را خالی بگذاری برای کسانی که "عجله دار" ترند و پله ها را "راه" میروند.همین الان که مینویسم ،باران میبارد و من با سیگاری گوشه لب حس نوشتن با ماشین تحریر را در دفتر روزنامه اصل و نسب داری را دارم که مهمترین مطلب دنیا را مینویسم و که اگر هم بیخیال این حس باشی،فضای این شهر حس اش را به تو تزریق میکند.صدای آژیر وسایل "آژیر نشان "اش به نرمی فرهنگ اینجاست و مدام خشونت صدای نسخه آمریکایی را بمن گوشزد میکند.همه شهر را میتوانم لکه بدوم و صورتم را موازی زمین رو به آسمان نگه دارم که تا چشم کار میکند ساختمان بلند نمیبینی که اگر هم ببینی برای تکمیل ابرهای آسمان آبی وین است تا برای شکافتن اش.که کاش میشد چند سالی از عمر کوتاهم را صرف شمردنشان میکردم و ذوق میکردم و هر روز صبح به مردم یاد میدادم تا با چشمانشان بمن بخندند و تمام روزشان را با یاد خنده آن رهگذر ناشناس مو مشکی به قطعه "فلوت جادویی" سابقا شهروند افتخارآمیزشان به پایان برسانند.


۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

سنجش نزدیک از نوع سوم

چند روزیست که اروپا هستم.از این شهر به آن شهر.با بدرقه صاعقه و رعدوبرق آتلانتا،به آمستردام آمدم و تا عمر دارم لحظه اروپایی ام را فراموش نمیکنم.همه چیز همانطور بود که میبایست می بود.با لذت آمیخته با بیخوابیِ هوایی،دور و برم را میبلعیدم و بعد از لختی بدون چمدانم رسیدم مونیخ.باز هم جادویی و با طراوت.اصلا چیز جدید و جای جدید و مردم جدید و روزهای جدید دوای دردم اند.خلاصه اینکه بعد از چندی ناخنک زدن به مونیخ آمدم فرانکفورت و باز هم فردایش در مرکز شهر اش ذوق کردم.اینروزها مدام در حال مقایسه تصویر پر سن و سال اطرافم با واقعیت حس کردنی اش هستم.سالهاست اینها را با رسانه و آدم دریافت کردم و هرجا خواستم پیازش را زیاد و کم کردم و به حافظه سپردم.اما اینروزها همش دارم میسنجمشان و کامیابانه همه اش همان است که باید باشد.القصه اینکه دو روز است در شهر شمالی "اوسنابروک" هستم و فردا را کلهم قرار است نذر آمستردام کنم با سفر جاده ای صبحگاهی در معیت "نوید" تا دو سه ساعت آنطرفتر،دنیا و فرهنگ و دودمان دیگری را ببینم و همه چیزاش را ببلعم و اصلِ اصل اش را به حافظه بدهم و شب قبل از سفرش ذوق مرگ شوم


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

جاده

همین الان اومد و تا اثرش از دست نرفته دارم ثبت اش میکنم.اول جاده.وقتی تازه میزنی به جاده و بدن ات از شوق شروع اش گر میگره و بعد لخت میشه که اثرش میشه پیچوندن آروم پیچ صدای موزیک یا پایین کشیدن شیشه برای فرو دادن هوای ملس دم عصر جاده.چشات با کرختی پلک میزنه .شیطنت بازیهای ریز با فرمان ماشین در حالی که استمرار آسفالت با کرشمه در مرز کاپوت ،ادامه دارد.اینکه فقط بری.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

صابون

عکس جدید اش در گرگ و میش صبح با صدای وهم آلودی به گوشی ام رسید.صدای رسیدن اش شد بخشی از رویای صبحگاهی که چیزی از آن به یاد ندارم.درست مثل آخرین همخوابگی ام با او که آنهم فقط میدانم اتفاق افتاد اما چیزی بیاد ندارم.صبح اول وقت را به مرور کارهای انسان مدرن شهری گذراندم با خارش آلت و دوش  در گوشه دنج هگلی و امتحان اینکه قهوه امروزم با دیروز چقدر فرق دارد.عکس اش غمگین بود.با فاصله تعمدا نزدیک شده به پسرک.لبخند محو اش برای دوربین بود بیشتر تا برای واقعیت جاری.کمی از شانه چپ اش در سینه راست پسرک فرو رفته بود.مثل انگشت ام که رو استخوان ترقوه اش فرو میرفت و مازوخیست وار جلوی شهوت اش برای دریدن پوست را  میگرفت و میل اش را با کندن شبیه سازی شده ای از گوشت سرشانه اش با گاز با دقتی،آرام میکرد.انگشتانش بی جان و بی هدف روی پاهایش ولو شده بود و بلندی انگشت اشاره اش هنوز همان بود که برای پایین کشیدن زیپ مکانیکی شلوار جین به حافظه سپرده بودم.اما در عکس بلاتکلیف بودند و حوصله لمس دستی یا کمری یا هرچیزی را نداشتند.خودشان را لای رانهایش داشتند گم میکردند.رانهای پوشیده با شلوار آدیداس.از این شلوارهای جنس شمعی که روی پوست سر میخورد.که میشود با دو انگشت در هر طرف قسمتی از شان را در قسمت انحنای زنانگی کمی زیر کمر ،را گرفت و مطمئن بود با اندک انداختن وزن دست ،سر میخورد روی پوستِ سراسر لطیف و اندکی قهوه ای.کش های روی کمر شلوار با سر خوردن شان انحنای بغل ها را برایت طراحی میکنند و شادمانه نیم دایره ای میسازند و بعد مثل ترن هوایی با سرعت به پایین سقوط میکنند و با هیجان منتظر عبور پاشنه های بلند از پاچه هایشان هستند.اول چپ و بعد با مکثی به اندازه یک قرن پاشنه راست.حتی از این طرف پیکسل ها هم میشود شکم بدون انحنای اضافی اش را دید که گاهی حواس اش به او بیشتر از من بود.همان که میشد با نوک بینی و چشمان بسته یک نقشه توپولوژی در ذهن ساخت و وقتی به اطراف ناف میرسی حال و هوای اطراف عوض میشود مثل وقتی که اطراف امام زاده هاشم پنجره را پایین میکشی و تازه شمال را حس میکنی با آن هوای چسبناک و بوی دلپذیر تفکیک شده اش.شامل بوی سبزی و رطوبت و گاهی هم کمی دریا.گرما و رطوبت و نقطه داغ که چشم بسته میتوانی حس کنی جایی آن اطراف است.پسرک هم معذب فقط نزدیک شده اما نمیداند که میتواند نزدیکتر شود یا نه هرچند که درونش احتمالا غوغایی بپاست.عکس برایم چیزی است بین هرزه گی و استیصال.چرا برایم فرستاده؟که بسوزاند؟سوزاندنم مهم است؟یعنی هنوز حضور من قوی تر است از حضور پسرک بیچاره ای که در چند میلیمتری اش نشسته؟نگاهش کن و در آغوش اش بگیر و درجه نرمی پوست و گرمای لب جدیدی را در ذهن ات ثبت کن.فشار بغل جدیدی را تجربه کن و فراموش کن .در عکس ات، دستهایت را آرام آرام به رانهای پاهایش نزدیک تر کن و با اولین بوسه خودم را و خودت را بکش.من رویم را برگرداندم