۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

The Talented Mr. Ripley

داشت با دقت بهش نگاه میکرد وقتی که انگشترش رو دست میکرد و دگمه سردست رو از لای شکاف میکشید بیرون و یقه اش رو مرتب میکرد.همیشه زیرچشمی با دقت نیگاش میکرد. با لذت بهش پیشنهاد کرد اسپرسو ی مورد علاقه اش رو براش آماده کنه.وقتی خونه نبود احساس راحتی میکرد و با لباساش جلوی آیینه میرقصید.یبار هم به دختره گفت که چقدر اونهم ناراحته از اینکه توجه نمیکنه به زنی به این زیبایی.
یه روز رو قایق نتونست کنترل کنه و کوبید به سرش.خون که فواره زد تازه بخودش اومد که جدی بهش آسیب زده.هیچوقت فکر نمیکرد یه روز کسی رو به قتل برسونه،وحشت تمام وجودش رو گرفت و به عجز و گریه افتاد.نمیتونست تو چشمهای خشمگین و مستاصل و باورنکرده غرق خون اش نگاه کنه. میدونست که اون تنها کسیه که همه چیو میدونه .اما حالا تنهادکسی که همه چیو میدونست داشت فروغ چشمهاش کم کم میرفت و رفت. یه لذت نامحسوس باورنکردنی گناه آلود ،مثل مارمولک نیچه ای هی میومد تو وجود غرق پشیمونی اش و زود در میرفت.رو قایق یکم گریه کرد،یکم داد زد بعد دوباره یکم گریه کرد.
حالا هم دگمه سردست اش مال اون بود ،هم همه لباساش هم حتی همه اسپرسوهای دم کشیده اون قهوه جوش لعنتی.حالا دیگه شده بود یه آقای خوشبخت و موفق و زرنگ با یکم بوی گند 
حالا دیگه یه قابیل شده بود یا حتی کرامت
حالا شده بود آقای ریپلی
يه آقای ریپلی با استعداد



۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

مریخی

لحظه چسبیدن به صندلی وارفته سفینه لختی که با خون دل جمع شده، خیره به آسمان مریض مسی رنگ و هزارتا آرزو و رویای کوچک و فریاد از سر درد شکسته شدن دنده ها زیر بار فشار جی کنده شدن از زمین، که با یک میکروفون خاموش فقط در چندسانتی متری صورت پر از هوای خودت منتشر میشود. همه با موزیک "دی تَچ" هانس زیمر برای یک سقوط شکوهمندانه به اعماق سیاهچاله آینده مبهم


۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه

تصویر فراموش شده

از وقتی دختر موردعلاقه ام اومد، یاد توقع بالای خودم از همنشینی با یه انسان دیگه افتادم. یادم انداخت یکم کمربندو باس سفت کنم. باید فراتر از چنتا موضوع ثابت و مدیا پسند حرف بزنم. از شما چه پنهون یادم رفته بود. از خوبیای یار سختگیر و هایپر اینه که برا توده کسخل بنظر میای.راضیم از این تصویر


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

موخره ای بر یک رویا

سال 1377 را خوب بیاد دارم.حسن فراهانی مهر معروف به حسن اچ اف(اسمی که خودش با الهام از فلوئورید هیدروژن باب کرده بود)در حیاط دبیرستان دانشمند کنارم راه میرفت و برای هم از علایقمان میگفتیم.اول بار او یادم انداخت که دیوید بکام چقدر جذاب است با آن موهای طلایی و لبخند غربی اش.خوب یادم هست وقتی توصیف اش میکرد دست اش را به موهای صاف اش میکشید و با چشمان پر شوق اش ادای مدل موی پسر انگلیسی منچستر یونایتد را در می آورد.آن روزها نمیدانستم که این باشگاه جذاب قرار است تا همیشه انتخاب پرافتخارم بماند و برایم شود نماد وفاداری و اصالت.و اصلا نمیتوانستم حتی تصور کنم که سال 2013 در منتهی الیه غربی کره زمین به تماشای غرورآفرین بازنشستگی نسلی و قهرمانی بنشینم که آمال و فانتزی من برای همه آن سالها بودند.تمام سالهای پوستر به دیوار که مدتی افراط گونه از زمین تا سقف را با عکسهای بکام پوشانده بودم.سالهای حسادت دیت کردن با دختر جذاب گروه اسپایس گیرل.سالهای سه شنبه و چهارشنبه شب ساعت 11:15.سالهای خواندن ترجمه دست و پاشکسته کتاب زندگی اش در کادر کوچک صفحه یکی مانده با آخر روزنامه دوم خردادی.دیروز همه از جلوی چشمم رژه رفتند.پارسال وقتی میشنیدم که لوس انجلس گلکسی نزدیکی های ما با بکام مسابقه دارد،دلم مثل یه عاشق قدیمی غیری ویری میرفت.سه سال بود که با حس بی صدای غرور آفرینی همراه بودم که با قهرمانم در یک زمین مشترک نفس میکشیدم و خجالت میکشیدم به کسی بگویم.شاید آخرین بازمانده نسل کلاسیک وفادار به قهرمانِ پوستر به دیوار هستم که غیری ویری دلم خجالت آور هست.آنقدر بچه بودم که فرصت خاطره سازی زیادی از کانتونا را نداشته باشم و فقط اسطوره بودن اش را قرقره کنم.زیدان هم در دورانی قهرمان شد که فرق بین خوب و بد را میفهمیدم.اما بکام همان بود که میتوانستم زندگی اش کنم.کورکورانه و تین ایجری،همانقدر واقعی که واقعا بود و همانقدر غیرواقعی که دنیای کم ارتباط مجبورم میکرد..دیروز کفشهایش را آویخت و من مانده ام که آیا اینروزها غیر پوسترهای جیغ مونش  یا مزرعه ونگوگ میتوان کسی را آنقدر قهرمان دید و آنقدر کلاسیک بود که برای پوستر اش پول داد و با دقت به دیوار چسب زد؟


۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

Morphology


  با کشف خودم ذوق میکنم.هم نارسیزم ام ارضا میشودهم نمونه خوبی میشوم برای مطالعه همنوعانم که خرجی روی دستم نمی گذارد.
شش ماه تا یکسال مردمی را که باید باهاشان زندگی کنم را محک میزنم.یکسالی که مطیعم و بی مشکل و همیشه حاضر.اما "میکروسکپانه" امتحانشان میکنم و بالا و پایین میکنم رفاقتمان را.وقتی روز حساب میرسد منم و یک عقربه لرزان که جایی از آمپر تعامل انسانی مان سعی میکند ثابت بماند.بعضی خط میخورند و بعضی دورتر میشنود و بعضی میشوند برادر.کلمه جادویی برادر!

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

دزدی اوکراینی

در فرودگاه استانبول هستم.بعد از یک ماه اروپا گردی.با اینترنت دزدی که از دختر زیبای اوکراینی گرفتم،ساعتهای کانکشن پروازم به تهران را ساده میکنم.اروپای دوست داشتنی قلبم را ربود.همان بود که میبایست میبود حتی بهتر.به راحتی دلباخته ام کرد.حتی اخم وتخم مردمانش ،هوای غالبا بی وفایش هم نتوانست مرا سرخورده کند.یادم هست که ینگه دنیا برایم دنیای پر از فانتزی های مجسم شده بود .اما اینجا همان خاطرات بارها مرور شده و عکسهای پدر بود با همان فرهنگی که لحظه لحظه اش را بلعیدم و کلی توشه برای خودم مهیا کردم که تا مدتی برایم بس است.امروز را با بغض،در آنجا به پایان رساندم(نمیدانم چرا استانبول را نمیتوانم اروپا بدانم) بغضِ با طعم برادر خوانده ام.که مثل دوتا زن مرد نما همدیگر را بغل کردیم و لت بردیم از پیمان رفاقتمان.بگزارید از خود بیخود شوم و باز مجیز بگویم.اطمینان دارم که بیشتر از چند هفته در هلند دوام نمیاورم از بس که رویایی است.وین را برای سالها ،بس میدانم برای خودم که میتوانم تکه تکه شهر اش را مثل بدن دخترکی اوکراینی، بکاوم و باز هیجان زده شوم.بقیه اش را بگذارم برای بعد که این دخترک ایرانی کنارم کشت مرا از بس سرک کشید و از تحریک نشدنم کلافه.امیدوارم این مرض در فرودگاه امام درمان شود که روزها برایشان فانتزی سازی کردم و قصد ندارم حتی لحظه ای از رویا سازیهایم دست بکشم که همین مرا دلباخته معشوقه قبلی ام کرده است که هنوز به باران موقرانه امروزش فکر میکنم